تبلیغات
بصیرت شهید
بصیرت شهید
آن روز ها دروازه ای برای شهادت داشتیم و امروز معبری تنگ، هنوز هم برای شهید شدن فرصت هست ، دل را باید صاف کرد

لعن الله قاتلیک یا فاطمه الزهرا (سلام الله علیها)

ضمن عرض تسلیت ایام شهادت و سوگواری نور چشمان پیامبر، حضرت صدیقه طاهر(سلام الله علیها) به پیشگاه حضرت اباصالح المهدی(عجج الله تعال فرجه الشریف) و نائب بر حقش حضرت امام خامنه(مد ظله العالی) و همه شعیان و دوستاران آن حضرت و عرض عذر خواهی به دلیل کوتاهی که در بروز رسانی وبلاگ اتفاق افتاد، از این پس وبلاگ بصیرت شهید کار خود در راستای مقابل با تهاجم فرهنگی و زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا را از پی خواهد گرفت، ان شاء الله. امید است شهدا ما را لایق بدانند و توفیق بدهند تا از آنها بخوانیم و بنوسیم.

ما منتظر نظرات و پیشنهادات شما و حتی خاظراتی که شما از شهدا دارید و میدانید که میتواند سازنده و موثر واقع شود هستیم.


نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1391 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

شھیدان از ھمان آغاز ساکنان بھشت عدن الھی بوده اند . آنان چند صباحی مھمان این عالم خاکی شدند تا به ابتلائاتی سخت ازموده شوند و بھای سکونت ابدی شان در بھشت جاودانه را بپردازند ، تا فردای قیامت ، این حجت الھی بر ھمگان تمام شود که : بھشت را به بھا می دھند ، نه به بھانه .

مادر خواب سه تا ماھی را دیده بود ، سه تا ماھی که توی یک رودخانه ، می رفته اند به سمت دریا . می گفت : یکی از اون ماھی ھا ، روی کمرش یه ھلال ماه داشت ، اصلا انگار خود ماه بود ، چون که نور زیبا و خیره کننده ای ازش به طرف اسمون پاشیده می شد .

 مادر وقتی خوابش را تعریف می کرد ، حال و ھوای خاصی پیدا کرده بود . خیره شده بود به یک نقطه نامعلوم . می گفت : ھزاران ھزار ماھی دیگه توی اون رودخونه بودند که با اون دو تا ماھی ، دنبال این ماھی نورانی می رفتند ، یعنی اون ماھی ، تمام ماھی ھا رو داشت ھدایت می کرد به سمت دریا .

 مادر گفت : محسن ! می دونم که اون سه تا ماھی ، تو و دو تا برادرات بودین ، ولی نمی دونم اون ماھی نورانیه کدوم یکی تون بود؟

 آن وقت ھا احمد چھار سالش بود .

 بعد ھا توی جنگ ، وقتی احمد فرمانده لشکر نجف اشرف شد ، مادر گاھی یاد خوابش می افتاد . می گفت : اون ماھی نورانی ھمین احمدم بود !

 منبع : مسافران ملکوت – سعید عاکف – انتشارات ملک اعظم

موضوع مطلب : سرداران شهید,
نوشته شده در شنبه 7 خرداد 1390 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

ماه رمضان بود. غذایی را که برای افطار آورده بودند، برداشت وحرکت کرد. آن روزحقوق هم گرفته بود. وقتی به خانه ی یکی ار مستمندان رسید تمام حقوش را روی قابله ی غذا گذاشت. در زد. در باز شد مردی ظاهر شد. پول و غذا را به او داد و گفت: «تصور نکنی پول را بدن حساب  و کتاب به تو می دهم، فعلا به صورت قرض قبول کن هر وقت پول دار شدی پس بده.»

برای اینکه آن مرد خجالت نکشد این حرف را زد.

 

موضوع مطلب : سرداران شهید,
نوشته شده در سه شنبه 4 آبان 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

شب ها از گریه محمّد بیدار می شدم. وقتی علت این همه نماز و گریه را پرسیدم جواب داد که:

« مادر! قیامت بسیار هولناک است، ما باید آمده شویم.»

محمّد در جزیره ی مجنون با سه نفر از دوستانش به شهادت رسید، در حالی که چهل روز از شهادت برادرش – جواد –  می گذشت. در وصیت نامه اش که سه ساعت قبل از شهادتش نوشت، امضا کرد: شهید محمّد آهندوست

منبع: دست نیاز چشم امید

موضوع مطلب : سرداران شهید,
نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

غربی‌ها با سه کلیدواژه‌ی آزادی، دموکراسی، و حقوق بشر افکار عمومی را اداره می‌کردند. شرقی‌ها با دو کلیدواژه‌ی مبارزه‌ی پرولتاریا با امپریالیسم و برابری. امام پنج کلیدواژه‌ی قرآنی را در مقابل آن پنج کلیدواژه قرار دادند.

                                                                                 

 اصل «امامت‌محوری» مهم‌ترین کلیدواژه بود. سیستم امت-امامت حرف جهانشمول اسلامی بود که در عرصه‌ی سیاست احیا شد. ده سال هر کاری کردیم، یک رسانه‌ی غربی پیدا شود که بگوید «امام خمینی»، نشد! همه می‌گفتند «آیت‌الله خمینی».  سال 59 به یکی از اساتید یهودی آلمان گفتم «استاد! چرا رسانه‌های شما نمی‌گویند امام خمینی؟». خنده‌ای کرد و گفت:

 
موضوع مطلب : مقلات دفاع مقدس,
نوشته شده در جمعه 22 مرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

                                                                               

پس از شهادت سرباز وظیفه عبیان، که رابطه ی عاطفی شدیدی بین او و سرهنگ بابایی بود. قرار بود مراسم دعای توسّلی در منزل شهید برگزار گردد. به همین خاطر من با تعدادی از پرسنل به همراه شهید بابایی  جهت شرکت در آن مراسم به منزل آن شهید رفتیم. پس از خواندن دعا، که بخشی از آن  نیز توسط شهید بابایی خوانده شد، آماده رفتن شدیم. پدر شهید برای مشایعت میهمانان  در جلوی در ایستاده بود. شهید بابایی با لباس ساده و به صورت ناشناس در آن مراسم حضور داشت، ولی گویا کسی او را به پدر شهید معرفی کرده بود.

                                                                                         

به همین خاطر، هنگام خداحافظی با شهید بابایی، خم شد تا دست او را ببوسد. شهید بابایی می کشید تا دست خود را بکشد و مانع شود؛ ولی موفق نشد. او از این حرکت ناراحت شد. و بی درنگ به پای پدر شهید افتاد پای او را بوسید. پدر شهید خم شد و شانه های بابایی را بالا کشید و او را در آغوش گرفت. آنگاه هر دو شروع کردند به گریستن. دقایقی می گذشت و آنها همچنان در آغوش یکدیگر می گریستند.

ستوان اکبر صادقیان / پرواز تا بی نهایت

موضوع مطلب : سرداران شهید,
برچسب ها : شهید بابایی,بابایی,شهید عباس بابایی,شهید عبیان,
نوشته شده در سه شنبه 19 مرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()
به فدایه خنده ی یار...










من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم...




موضوع مطلب : گالری عکس,
برچسب ها : تصاویر رهبر,تصاویر رهبری,تصاویر سید علی,تصاویر سید علی خامنه ای,رهبرم,رهبر,سید علی,خامنه ای,
نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

یخ تمام شده بود و تدارکات برای تهیه آن اقدامی نکرده بود. وقتی آمد توی تدارکات، دید که یک کلمن آب سرد توی تدارکات است ولی نیروهای گردان آب سرد ندارند. رو کرد به مسئول تدارکات و گفت: الآن تابستان است و بچه ها آب سرد ندارند، شما هم تا برای بچه ها یخ تهیه نکرده اید،

حق استفاده از این کلمن را ندارید.

     

بعد انگار پشیمان شده باشد گفت: 

نه... اصلا همین کلمن آب را هم بگذارید بیرون که بچه ها ازش استفاده کنند.

نام : حسین

نام خانوادگی: نادری

سال تولد: 1347

وضعیت تاهل : مجرد

محل تولد: سیرجان

آخرین مسئولیت: فرمانده گردان 416

تاریخ شهادت: مردادماه1367 شلمچه

منبع: کتاب برای یاد آوری

موضوع مطلب : سرداران شهید,
برچسب ها : شهید حسین نادری,فرمانده گردان416,کلمن آب سرد,خاطرات فرمانده گردان 416,416,
نوشته شده در شنبه 2 مرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

چشمهایش از شادی میدرخشید.

دستم را میان دستانش گرفت و گفت: دیشب خواب امام حسین (علیه السلام) را دیدم که سوار بر مرکب به طرف مهران میآمد. وقتی به مقرّمان رسیدند پیاده شد و بازوی بچه های گردان را بوسید. یک دفعه بین بچه ها غوغایی شد. در آن لحظه آقا به طرفم آمد و مرا در آغوش گرفت و این بازویم را بوسید. سپس دست مبارکش را به طرف من آورد و مهری را در دستم قرار داد و فرمود: «محسن جان، به پاداش شرکت در آزادی مهران این تربت را به تو میدهم». خواب محسن عاشوری پس از گذشت ساعتی از عملیات تعبیر شد. بالای سرش رفتم، دیگر آرام گرفته بود. با صورتم دستش را لمس کردم. لباس او غرق خون بود.

با نگاهم زخمهایش را جستجو کردم. به بازویش که رسیدم مبهوت ماندم. ترکش به بازویش خورده بود و از آنجا به قلبش. همان بازویی که امام حسین (علیه السلام) با بوسه ای متبرّک کرده بود.

            شهدا در قهقه مستانه عند ربهم یرزقوند...

موضوع مطلب : سرداران شهید,
برچسب ها : بوسه گاه امام حسین,شهید امام حسین,
نوشته شده در شنبه 2 مرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

از اولش هم آر، پی، جی، زن بود. به قدری در شکار تانک ماهر بود یک تنه با یک کیسه گلولۀ آر، پی، جی. می توانست جلوی یک لشکر تانک را بگیرد. شش ماه قبل، وقتی خبر فوت پدرش را به او دادند، متأثر در گوشه ای نشست، امّا مردانه به خود مسلط شد و خم به امرو نیاورد. تمام این مدت را در جبهه بود و دلاورانه جنگیده بود و یک بار هم صدای به آهی، ناله ای، اندوهی برای پدر از دست رفته اش برناخست. فقط اگر گاهی بیاد پدرش می افتاد، می گفت:« رحمت خدا بر او؛ راحت شد»، یکبار یکی از همسنگرانش به شوخی پرسید:«از چی راحت شد؟» او بلافاصله گفت:«الحمد الله روی نحس تو را ندیده، مُرد و راحت شد»، و صدای خندی بچه ها در سنگر پر شد.

یک روز قبل از اینکه عملیات شروع شود، به من گفت:«دیشب خواب پدرم را دیدم.» با تعجب نگاهش کردم. -او معمولا اهل این حرفاها نبود- گفتم:« انشاء الله خیر است». نقل کرد:« خواب دیدم پدرم به من گفت:" پسرم شش ماه است که ما هم دیگر را ندیده ایم"و در همان حالی که پدرم این حرف ها را میزد، کبوتری آمد و بالای سرم چند بار چرخید و سپس مرا با خودش به آسمان ها برد.» به شوخ گفتم:«خوابت بوی الرحمن می دهد؛ بهتر است در این عملیات شرکت نکنی با این خوابی که تو دیدی، فکر میکنم به شهادت نزدیک شده ای و به زودی حلوایت را خواهیم خورد.» با تعجب و خشم به من نگریست و گفت:«در عملیات شرکت نکنم!؟ پس برای چه آمده ام؟ آمده ام تفریح و خوش گذرانی، یا دفاع از سلام؟»

او در عملیات شرکت کرد و شجاعانه پنج تانک دشمن را منهدم کرد، و هنگام که برای شکار تانک ششم بر فراز خاکریز رفتم گلوله ی سیمنوف دشمن بر جان او نشست و این بار فرشتگان الهی او را به آسمان بردند.

   تولد: 1337/1/1

شهات: 1365/11/16

موضوع مطلب : سرداران شهید,
برچسب ها : شهید عباسعلی غلامیان,شهید غلامبان,عباسعلی غلامیان,
نوشته شده در یکشنبه 27 تیر 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

یک بار آمد در مغاز و گفت: امروز میخوام درست و حسابی ازت کار بکشم، سید.

فکر کردم شبیه همان کارهای قبل است. با خنده گفتم: ما که تا حالا پا بودیم امروزش هم پا هستیم.

لبخندی زد و گفت: مشکل بتونی امروز بتونی بند بیاری.

مطمئن گفتم: امتحانش مجانیه.

گفت: پس یکدست لباس کهنه بردار که راه بیفتیم.

کار خودش بنای بود حدس زدم مراهم میخواهد ببرد بنایی. به هر حال یکدست لباس کهنه بداشتم . در مغاز را بستم و همراش راه افتادم.

موضوع مطلب : سرداران شهید,
برچسب ها : خاطرات شهید برونسی,شهید برونسی,خاک های نرم کوشک,
نوشته شده در شنبه 26 تیر 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

 

                                   عکس زنده و سخنگو که معنویت و جاودانگی را

                                               در باطن خود به ودیعت داشت

 

موضوع مطلب : گالری عکس,
برچسب ها : تصاویر شهدا,عکس شهید,شهید برونسی,تصاویر شهید برونسی,
نوشته شده در جمعه 25 تیر 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()
دانلود با لینک مستقیم
موضوع مطلب : نما ها,
نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()
دانلود با لینک مستقیم
موضوع مطلب : نما ها,
نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()
دانلود با لینک مستقیم
موضوع مطلب : نما ها,
نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

دانلود با لینک مستقیم



موضوع مطلب : نما ها,
نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

دم دمای ظهر بود که در ارتفاع 112 کار می کردیم.شهید در نمی آمد.خسته شده بودیم صدای اذان ظهر از بلند گوی مقر به گوشمان خورد.گفتیم کار را تعطیل کنیم و برای ناهار و نماز به مقر برویم.آماده که شدیم،رفتم تا دستگاه را خاموش کنم.انگار کسی به آدم چیزی بگوید،گفتم یک بیل هم آن بالا را بزنم و دستگاه را خاموش کنم.پاکت بیل را در خاک فرو بردم و آوردم بالا ،خواستم که دستگاه را خاموش کنم که بروم پایین ،ناگهان دیدم پیکر یک شهید در پاکت بیل پیدا شده.رفتم جلوی بیل .پیکر شهید کاملا داخل پاکت بیل خوابیده بود:یعنی بیل که زده بودم بدن او آمده بود داخل پاکت.خاکها را که خالی کردیم،جمجمه اش پیدا شد.پلاک را که دور گردنش بود در آوردیم،یک قمقمه آب پهلویش بود که سنگین بود .در آن را که باز کردیم دیدیم آب زلالی در آن موجود است.شهید را که به مقر بردیم،سید میر طاهری با آب آن قمقمه روزه اش را افطار کرد.آبی زلال.انگار نه انگار که ده سال داخل قمقمه و زیر خاک مانده باشد.

موضوع مطلب : خاطرات تفحص,
نوشته شده در یکشنبه 6 تیر 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()


شهادت میدهم و پسندیده ام خدا را به پروردگاری و اسلام را برای دینداری و محمد ( ص ) را به پیغمبری و علی (ع) را به امامت و حسن (ع) و حسین (ع) علی (ع) و محمد (ص)وجعفر (ع) و موسی (ع) و محمد (ع) و علی (ع) و حسن (ع) و قائم آل محمد مهدی موعود (عج) را امام و پیشوایان بر حق و رهبران اسلام بعد از پیغمبر (ص) از دشمنانش بیزارم و دوستانشان را دوست دارم .

اولین وصیت من به شما راجع به نماز است چیزی را که فردای قیامت به آن رسیدگی می کنند نماز است پس سعی کنید در حد توانتان نمازهایتان را سر وقت بخوانید و قبل از شروع نماز از

موضوع مطلب : وصیتنامه شهدا,
نوشته شده در شنبه 29 خرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

 وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.

یکی از مأموران پرسید:

- پسر جان اسمت چیه؟

- عباس.

- اهل کجا هستی؟

- بندرعباس.

- اسم پدرت چیه؟

- به او می گویند حاج عباس!

گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:

- کجا اسیر شدی؟

- دشت عباس!

افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت:

- دروغ میگی!

و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:

- نه به حضرت عباس!

موضوع مطلب : طنز,
نوشته شده در شنبه 29 خرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()


شهید محمد جهان آرا در روز 9 شهریور ماه سال 1333 در خرمشهر بدنیا آمد. سیزده ساله بود که پایش به فعالیتهای دینی مساجد و هیأت های مذهبی باز شد. در کلاس‌های آموزش و تفسیر قرآن شرکت می‌کرد و عضو ثابت جلسات هفتگی هیأت های مذهبی بود. او در همین سال‌ ها با یک گروه مبارز مخفی به نام «حزب‌الله» خرمشهر» آشنا شد. دو سال بعد یعنی در 1351 گروه حزب‌الله توسط عوامل ساواک شناسایی شد و تمام اعضایش از جمله محمد دستگیر و زندانی شدند. او به خاطر سن کمش به یک سال زندان محکوم شد.

موضوع مطلب : سرداران شهید,
نوشته شده در جمعه 28 خرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

بسم الله الرحمن الرحیم، ارحم الراحمین، رب العالمین و صلی الله علی محمد واله الطاهرین و سلم.انالله و اناالیه راجعون...

خداوندا! این تو هستی که قلبم را مالا مال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولایتت قرار دادی.

موضوع مطلب : وصیتنامه شهدا,
نوشته شده در جمعه 28 خرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

بسم الله الرحمن الرحیم

در این لحظات آخر عمر سر تا پا گناه و پشیمانی وصیت خود را می نویسم و علم كامل دارم كه در این ماموریت شهادت، جان به پروردگار بزرگ باید تسلیم نمایم انشاالله كه خداوند متعال با رحمت و بزرگواری خود گناهان بیشمار این بندة خطاكار را ببخشند .

وصیت به احسان و آسیه عزیز:

1- انشاالله وقتی به سنی رسیدید كه توانستید این وصایا را درك نمائید هر چند روز یكبار این وصیتنامه را بخوانید.

2- شناخت كامل در حد استطاعت خود از خداوند متعال پیدا نمائید در پی اصول اعتقادی تحقیق و مطالعه نمائید و تفكر زیاد نمائید تا به اصول اعتقادی یقین كامل داشته باشید .

3- احكام اسلامی را (فروع دین ) با تعبد كامل و بطور دقیق و با معنی بجا آورید.

موضوع مطلب : وصیتنامه شهدا,
نوشته شده در جمعه 28 خرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

یک بار خاطره ای از جبهه برام تعریف می کرد. می گفت: کنار یکی از زاغه مهماتها سخت مشغول بودیم؛ تو جعبه های مخصوص، مهمات می گذاشتیم و درشان را می بستیم. گرم کار، یکدفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه، با چادری مشکی! داشت پا به پای ما مهمات می گذاشت توی جعبه ها. با خودم گفتم: حتماً از این خانمهاییه که میان جبهه.

اصلاً حواسم به این نبود که هیچ زنی را نمی گذارند وارد آن منطقه بشود. به بچه ها نگاه کردم. مشغول کارشان بودند و بی تفاوت میرفتند و می آمدند. انگار آن خانم را نمی دیدند، قضیه عجیب برام سؤال شده بود. موضوع، عادی به نظر نمی رسید. کنجکاو شدم بفهم جریان چیست. رفتم نزدیک تر. تا رعایت ادب شده باشد، سینه ای صاف کردم و خیلی با احتیاط گفتم: خانم! جای که ما مردها هستیم، شما نباید زحمت بکشین.

رویش طرف من نبود. به تمام قد ایستاد و فرمود: مگر شما در راه برادر من زحمت نمی کشید؟

یک آن یاد امام حسین(سلام الله علیه) افتادم و اشک توی چشمهام حلقه زد. خدا به ام لطف کرد که سریع موضوع را گرفتم و فهمیدم جریان چیست. بی اختیار شده بودم و نمی دانستم چه بگویم. خانم، همان طور که رویشان آن طرف بود، فرمدند: هرکس که یاور ما باشد البته ماهم یاریش می کنیم. 

به نقل از همسر شهید حاج عبد الحسین برونسی

منبع: خاک های گرم کوشک، تحقیق و تألیف: سعید عاکف

موضوع مطلب : سرداران شهید,
نوشته شده در جمعه 28 خرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()

نیمه های شب، یا شاید هم نزدیک اذان صبح بود که از طرف مواضع دشمن، سر و صدا ی انفجار و تیراندازی بلند شد. با خودم گفتم حتماً باقری و خاکسار لو رفتن! وقتی کسی برای شناسایی می رفت، باید در کمال استتار می رفت، و باید تا جایی که جا داشت، از ایجاد درگیری دوری می کرد؛ این بود که از برگشتتن آنها ناامید شدیم. اما هنوز هوا روشن نشده بود، دیدم برگشتند، آن هم در کمال صحت و سلامت!

ماجرا را باقری این طوری تعریف کرد: الحمدلله بدون دردسر، بین عراقی ها نفوذ کردیم. خوب که این طرف و آن طرف را گشتیم و شناسایی کردیم، خاکسار از من جدا شد. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: آسایشگاه عراقیا رو پیدا کردم.

به خاکسار گفتم: حالا که تا این جا اومدیم، بد نیست یک احوالی هم از این نامردا بپرسیم!

با تعجب گفت: چه کار کنیم؟

به چند تا نارنجکی که به فانسقه ام بسته بودم، اشاره کردم. چون کار شناسایی تقریباً تمام شده بود، دوتایی به این نتیجه رسیدم که آسایشگاه را با نارنجک منفجر کنیم و بعدش هم بزنیم به چاک. نفری دو تا نارنجک آماده کردیم. ضامن ها را کشیدم و در یک آن، با هم پرتشان کردیم داخل آسایشگاه و پا گذاشتیم به فرار. همین که اولین نارنجک عمل کرد، از صدایی که شنیدیم، کم مانده بود بر جا میخکوب شوم!

حرف های باقری به اینجا که رسید، رو کرد به من وپرسید: فکر می کنی صدای چی شنیدیم؟

خندیدم و گفتم: حتماً صدای ناله و فریاد بعثی ها رو شنیدین.

خنده خنده گفت: حدست درسته، ولی با یک دنیا تفاوت!

آسایشگاهی را که آنها می گفتند، در واقع یک طویله بوده؛ چند گاو بخت برگشته، تاوان ظلم بعثی ها را پس داده بودند! البته به قول یکی از بزرگان: « گاو پیش آنها افلاطون بود».

به نقل از سردار محمد حسین سطلانی

منبع: جای خالی خاکریز، مصاحبه و تألیف: سعید عاکف

موضوع مطلب : طنز,
نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()
دانلود با لینک مستقیم
موضوع مطلب : نواها,
نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()
دانلود با لینک مستقیم
موضوع مطلب : نواها,
نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()
دانولد با لینک مستقیم
موضوع مطلب : نواها,
نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()
دانلود با لینک مستقیم
موضوع مطلب : نواها,
نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()
دانلود با لینک مستقیم
موضوع مطلب : نواها,
نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()
دانلود با لینک مستقیم
موضوع مطلب : نواها,
نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()
دیگر صفحات
1 | 2 | « 2
آخرین مطالب ارسالی
لینك دوستان
ابر برچسب ها
آمار و امكانات
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
تعداد کل نویسندگان :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازید از وبلاگ :
  

طراح قالب