تبلیغات
بصیرت شهید
بصیرت شهید
آن روز ها دروازه ای برای شهادت داشتیم و امروز معبری تنگ، هنوز هم برای شهید شدن فرصت هست ، دل را باید صاف کرد

نیمه های شب، یا شاید هم نزدیک اذان صبح بود که از طرف مواضع دشمن، سر و صدا ی انفجار و تیراندازی بلند شد. با خودم گفتم حتماً باقری و خاکسار لو رفتن! وقتی کسی برای شناسایی می رفت، باید در کمال استتار می رفت، و باید تا جایی که جا داشت، از ایجاد درگیری دوری می کرد؛ این بود که از برگشتتن آنها ناامید شدیم. اما هنوز هوا روشن نشده بود، دیدم برگشتند، آن هم در کمال صحت و سلامت!

ماجرا را باقری این طوری تعریف کرد: الحمدلله بدون دردسر، بین عراقی ها نفوذ کردیم. خوب که این طرف و آن طرف را گشتیم و شناسایی کردیم، خاکسار از من جدا شد. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: آسایشگاه عراقیا رو پیدا کردم.

به خاکسار گفتم: حالا که تا این جا اومدیم، بد نیست یک احوالی هم از این نامردا بپرسیم!

با تعجب گفت: چه کار کنیم؟

به چند تا نارنجکی که به فانسقه ام بسته بودم، اشاره کردم. چون کار شناسایی تقریباً تمام شده بود، دوتایی به این نتیجه رسیدم که آسایشگاه را با نارنجک منفجر کنیم و بعدش هم بزنیم به چاک. نفری دو تا نارنجک آماده کردیم. ضامن ها را کشیدم و در یک آن، با هم پرتشان کردیم داخل آسایشگاه و پا گذاشتیم به فرار. همین که اولین نارنجک عمل کرد، از صدایی که شنیدیم، کم مانده بود بر جا میخکوب شوم!

حرف های باقری به اینجا که رسید، رو کرد به من وپرسید: فکر می کنی صدای چی شنیدیم؟

خندیدم و گفتم: حتماً صدای ناله و فریاد بعثی ها رو شنیدین.

خنده خنده گفت: حدست درسته، ولی با یک دنیا تفاوت!

آسایشگاهی را که آنها می گفتند، در واقع یک طویله بوده؛ چند گاو بخت برگشته، تاوان ظلم بعثی ها را پس داده بودند! البته به قول یکی از بزرگان: « گاو پیش آنها افلاطون بود».

به نقل از سردار محمد حسین سطلانی

منبع: جای خالی خاکریز، مصاحبه و تألیف: سعید عاکف

موضوع مطلب : طنز,
نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()
آخرین مطالب ارسالی
لینك دوستان
ابر برچسب ها
آمار و امكانات
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
تعداد کل نویسندگان :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازید از وبلاگ :
  

طراح قالب