تبلیغات
بصیرت شهید
بصیرت شهید
آن روز ها دروازه ای برای شهادت داشتیم و امروز معبری تنگ، هنوز هم برای شهید شدن فرصت هست ، دل را باید صاف کرد

یک بار آمد در مغاز و گفت: امروز میخوام درست و حسابی ازت کار بکشم، سید.

فکر کردم شبیه همان کارهای قبل است. با خنده گفتم: ما که تا حالا پا بودیم امروزش هم پا هستیم.

لبخندی زد و گفت: مشکل بتونی امروز بتونی بند بیاری.

مطمئن گفتم: امتحانش مجانیه.

گفت: پس یکدست لباس کهنه بردار که راه بیفتیم.

کار خودش بنای بود حدس زدم مراهم میخواهد ببرد بنایی. به هر حال یکدست لباس کهنه بداشتم . در مغاز را بستم و همراش راه افتادم.

حدسم درست بود؛ کار بنایی تو خانه یکی از علمای معروف، از همانهایی که با رژیم درگیر بودند و رژیم هم راحتشان نمی گذاشت. آستینها را زدم بالا و پابه پایش مشغول شدم. به قول خودش زیاد بند نیاوردم، همان اول کار بریدم. ولی به هر جان کندنی که بود، دو، سه ساعتی کشیدم. بعدش یکدفعه سر جام نشستم. خسته و بی حال گفتم: نمی تومنم.

خوب می دانست که من اهل بنایی و این طور کارهای سنگین نبودم. شاید رو همین حساب زیاد سخت نگرفت. حتی وقتی لباسها را عوض کردم و می خواستم بزنم بیرون، با خنده و با خشرویی بدرقم ام کرد.

فردا دوباره آمد سراغ و دوباره گفت: لباس کارت را بردار که بریم.

یک آن ماندم که چه بگویم. ولی به شوخی و جدی گفتم: دستم به دامنت! راستش من بنیۀ اینجور کارها رو ندارم.

خندید، و گفت: بیا بریم، امروز زیاد بهت کار سخت نمی دم.

یک ذره هم دوست نداشتم حرفش را رد کنم، ولی از عهدۀ کار هم بر نمی آمدم. دنبال جفت و جور کردن بهانه ای، شروع کردم به خاروندن سرم. گفت: مُس مُس کردن فایده ای نداره، برو لباس بردار که بریم.

جدی و محکم حرف می زد. من هم تصمیم گرفتم حرف دلم را رُک و راست بگویم. گفتم: آقای برونسی من اگر بیام، کم کاری میکنم؛ این طوری، هم برای خودم زیاد فایده و اجری نداره، اهم اینکه دست و پایی تو رو هم تنگ می کنم.

خنده از لبش رفت، اخمهاش را کشید به هم و برام مثال آن هُدهُد را زد که آب دهانش را ریخت روی آتش نمرود، همان آتش با کوهی از هیزم، برای حضرت ابراهیم (علیه السلام) درست کرده بودند، خیلی قشنگ و منطقی، این موضوع را به انقلاب ربط داد و گفت: تو هم هر چه بتونی به این علما و روحانیون مبارز خدمت کنی، جا داره. در واقع علما الآن دارن به اسلام خدمت میکنن، و خدمت و کار ما برای اونها، خدمت و کار برای رضای خدا و برای اسلام هست.

 به نقل از سردار سید کاظم حسینی

منبع: خاک های گرم کوشک، تحقیق و تألیف: سعید عاکف

موضوع مطلب : سرداران شهید,
برچسب ها : خاطرات شهید برونسی,شهید برونسی,خاک های نرم کوشک,
نوشته شده در شنبه 26 تیر 1389 توسط سید حسین رضوی حیدری | نظرت شما ()
آخرین مطالب ارسالی
لینك دوستان
ابر برچسب ها
آمار و امكانات
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
تعداد کل نویسندگان :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازید از وبلاگ :
  

طراح قالب